عشق

تو این روزهای بی کسی که هرکی فکرخودشه
من که بریدم از همه دلم فقط به تو خوشه
وفتی توهستی دلخوشی بی خودی پرپرنمیشه
دلواپسی دربه دره ؛چشم منم تر نمیشه
حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه میشه
آخه زیر سایه ی تو دلش میخواد قد بکشه
به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه
شب سیاه بی کسی؛بی تو که فردا نمیشه
منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه
اگه یه روزی تو بری ؛طفلکی دیوونه میشه
منکه دلم بابودنت جون میگیره؛تازه میشه
راستی نگفتی نازنین؛دل شما به کی خوشه؟؟
دلم به بودنت خوشه؛دلم به دیدنت خوشه
گلی ولی نه مال من،دلم به چیدنت خوشه

یعنی چه؟
مهر و ماه جهانی نقاب یعنی چه
چهارده شبه مه را سحاب یعنی چه
تو کز اجا میر و اوباش رخ نمیگیری
ز شیخ مسجد کویت حجاب یعنی چه
مرا مطالعه صفحه جمال تو بس
به پیش مکتب حسنت کتاب یعنی چه
شب است جمله رفیقان بخواب و من بیدار
بیا قرار دلم باش خواب یعنی چه
از اینکه مست و خمارم ملامتم منما
که مست عشق تو هستم شراب یعنی چه
تو خون خلق چو عذب فرات مینوشی
بگو ز خوردن می اجتناب یعنی چه
بیا بیا که ببوسم ببویم ای گل من
مرا ملاطفتی کن عتاب یعنی چه
شکار ناوک مژگانم ای کمان ابرو
برای کشتن صیدت شتاب یعنی چه
کمند ذلفت تو از قاف گیرد عنقا را
ز بهر بستن عاشق طناب یعنی چه
صبور باش ای دل من ناله مکن
بساز با غم عشق اضطراب یعنی چه
دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی
چشمانم برای تو بارید و تو نبودی
ان یادگاری زیبا برگ گل سرخ
تصویر اسم زیبای تو بود تو نبودی
چشمانم تمنای نگاه تو میکرد
در اتش عشقِ تو بود و تو نبودی
ان قامت رعنا که سفر کرد
دلم تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی
دوباره دل هواي با تو بودن كرده
نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همه آرزوهام بارفتن تو مردن
حالا من يه آرزو دارم توسينه
كه دوباره چشم من تورو ببينه
واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم
آخه تو رنگ چشات قيمت دنيا رو ديدم
توي هفت تا آسمون تو تك ستاره مني
به خدا ناز دوچشماتو به دنيا نميدم
حالا من يه آرزو دارم توسينه
كه دوباره چشم من تورو ببينه
هیچ وقت دل به کسی نبند چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه ...
اگر هم دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو چون
این دنیا این قدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی...
در تمام لحظه هایم هیچ کس غربت تنهائیم را حس نکرد
آسمانم غم گرفت
هیچ کس برکه طوفانیم را حس نکرد
آنکه سامان غزلهایم از اوست
بی سر و سامانیم را حس نکرد
من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان
آتش زدم كشتم
من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم
يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم
من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم
تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت
عشقم مرد
...يارم رفت
آخرهاي فصل پاييز يه درخت پير و تنها
تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها
يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني در کنارم
آخه من ميون برگها فقط تورو دارم
وقتي برگ درخت رو مي ديد داره از غصه مي ميره
با خدا راز و نياز کرد اونو از درخت نگيره
با دلي خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
اي خدا کاري بکن که تا بهار همين جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت
غافل از اينکه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت
باد اومد با خنده اي گفت : آخه اين حرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوان
سيلي زد به برگ و شاخه تابگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يک کوهي به درخت چسبيد و چسبيد
تا که باد رفت ÷يش بارون بارون هم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه
تا که آثاري نمونه از درخت وبيشه
ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که آرزو مي کرد که ميمرد
برگ نيفتاد آخه اين کار خدا بود
هر کي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود
خدايا گر تو درد عاشقي را ميکشيدي توهم زهر جدايي رو به تلخي
ميچشيدي اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي پشيمان ميشدي از
اينکه عشق رو آفريدي بگو هرگز سفر کردي؟.... سفر با چشم
تر کردي؟.... کسي را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردي؟ ز شهر
آرزو هايت به ناکامي گذر کردي
آموخته ام که هميشه کسی هست که به ما احتياج دارد. آموخته ام که هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم. آموخته ام که انسان های
بزرگ هم اشتباه مي کنند. آموخته ام که هميشه هميشه بخندم
آموخته ام که هرگز نگذارم کسی عصبانيتم را ببيند.آموخته ام
م که به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که هرگاه که
ترسيده ام ،شکست خورده ام. آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم. آموخته ام که هرگز وابسته کسی نباشم.
آخر دل مارا تو فنا کردي و رفتي بيهوده مرا چشم براه کردي و
رفتي آن کاخ اميدي که بنا کردم از عشقت خاکستري از آن ت
و بپا کردي و رفتي تو که داني همه ترس من از هجر تو بود
پس چرا شهر دلم را تو رها کردي و رفتي در توانم نبود
دوري و هجر تو عزيز گو که خواب است که اينگونه
جفا کردي و رفتي
آن روز که خورشید چشمانم طلوع می کرد چکه ای از ناودان بلند غم بر روی حجم سفید آرزو چکید و تو سبکبال مهربان از دور دستهای غریب را برایم تکان دادی وسوار بر اسب آهنی به سوی آسمان آرزویت پرواز کردی .
وقتی رفتی صدای فریاد در گلویم شکست و بغض تنهایی آرام صبور مرهم چشمهای خشمگین و نگرانم شد نمی دانم تو در آن سوی مرزها به دنبال چه می گردی باور کن در آنجا آنقدر خشونت هست که محبت به دست فراموشی سپرده شده است هیچ کس باغنچه معصوم ستاره ها را آب نمی دهد هیچ نرگسی نگران رئیدن شقایق نیست هیچ معشوقی به دنبال عاشق خود از میان غارهای اسارت نمی گذرد .
هیچکس ماهیها را به میهمانی آفتاب دعوت نمی کند آنجا قلبها یخ زده است و عاطفه سالهاست که در زیر اجساد مریم دفن شده است و زنبقهای لاجوردی و طلای رنگ خود را باخته اند در آنجا سکوت غروب غم انگیز دلگیر است همه آنها از عشق متنفرند آنها در کنار قلب مصنوعی خود جایی برای دوست داشتن خالی نگذاشته اند و احساس پاک مادر بودن را به تمسخر می گیرند آنجا باران نمی بارد و هیچکس آرزوی باریدن باران ندارد آنها دریا را نفرین شده طبیعت می نامند و به فصل زیبای پاییز خزان مرگ می گویند .
ای کاش قدر خویش را بدانیم ای کاش هیچ مادری چشم به در منتظر سفر کرده خود نباشد ای کاش در کنار یکدیگر سبد سبد مهربانی را تقدیم قلبهای کسانی کنیم که به خاطرمان می طپد و ببوسیم دستهایی را که در هر پینه اش رنج درد سالها تلاش به چشم می خورد و دوست بداریم چشمهایی که هر شب بخاطرمان از اشک تر می شود و ایمان بیاوریم به خالق مهربان پاکیها .
بیا از کوچه های تنگ غربت به سوی مهتاب رویم
بیا در کنار ساحل مهربان موسیقی دلنشین دریا را بشنویم
بیا یاسهای مهربان را لای دفتر گمنام خاطرات بنهیم
بیا هنگام وزش باد به روی شب آرام مهربان لبخندی از مهر بزنیم
بیا با مهربانی صدفهای زیبا را از دریا هدیه بگیریم
بیا در میان دشت شقایقها
اشکهای نرگس را نظاره گر باشیم
بیا بر روی شنهای آب دیده کلبه تنهایی را بنا کنیم
بیا سوار بر موجهای صبور به سوی شهر آفتاب برویم
بیا با دستهای ناتوانمان
شعری برای قلبهای خسته بسراییم
بیا تپش آیینه ها را درک کنیم که
این انتهای عشق است
امروز عشق را از چشمانت خواندم امروز گلبوته های دوستی در قلب مهربانت فضای خاطرم را عطر آگین کرد و تو برای اولین بار محبتت را برایم ثابت نمودی .
من هر روز به انتظار دیدنت می ایستم تا بلکه بتوانم صورت مهربانت را نظاره کنم هر زمان که از دیدنت باز می مانم به تماشای عکس زیبایت می نشینم هر گاه با لبخند مهربانت سلامم را پاسخ می دهی در درونم شور و نشاط بر پا می کنی هر گاه صدای گامهای پر تلاشت بر روی کاشی قلبم طنین می اندازد آرامش پیدا می کنم از بین صدا های متعددی که از کلاست به گوش می رسد به دنبال صدای دلنشین مهربان تو می گردم .
با قلبم پیمان بسته بودم که هیچگاه راه عشق را برای هیچکس باز نکنم ولی تو با شراره های نگاهت قفل آهنی را شکستی و آرام آرام غبار غم را از روی پنجره مسدود قلبم پاک کردی و محبت را همانند دانه ای در عمق قلبم کاشتی و ریشه هایش را در چشمانت قرار دادی .
می دانم تو نیز در قلبت آهنگ دوستی نغمه سرایی می کند و پرنده خیالت این بار زمزمه عشق من را در فضای بیکران چشمانت ثبت می کنم غنچه های کوچک قلبم که رنگ عطش را دارد با صدای خنده هایت که حاکی از محبت عشق است شکفته می شود .
می دانی دوست ندارم که بگویم دوستت دارم دوست دارم احساس کنی عاشقت هستم و تو بهتر از هر کس دیگر می دانی که دل مهربان سر زمین رویش گلهای محبت است .
گویند هر چه از دل بر آید عشق است و من سرگردان بی هدف به دنبال چه هستم نمی دانم سرزمین رویایی عشق کجاست ولی دوست دارم به جایی بروم که عشق واژه گمشده ای باشد و با دستهای مهربان پاییز اقیانوس بیکران زندگی را با پل دوستی آشتی دهم تا دیگر هیچ عاشقی در این دریا عظیم غرق نگردد .
دوست دارم رنگ آتشین غروب را با مروارید های چشمانم تغییر دهم آن زمان که در کوچه پس کوچه های پاییز قسمتی از عشق آتشین مرا ربودی من سر گردان بی هدف به دنبال آن حتی زیر اجساد دفن شده ماهیها هم رفتم .
خدای خشم نامیست شایسته برای تویی که مرا اسیر نمودی و سرزمین سبز رویاهایم را با بی مهری به سر زمینی سرد سنگین تبدیل کرذی و تو با نگاه های آتشینت حتی اجازه ندادی که در سکوت چشمانم رازها را بیان کنم .
کمی به صدای ریزش برگ درختان گوش فرا بده این صدای قلب من است که در دفتر طبیعت برای تو می نویسد هرگز نمی خواهم از تو دور شوم ای سپیده عشق .
ساحل دریا امروز بار دیگر مورد هجوم موجهای عصبانی قرار گرفت امروز دریا طغیان نمود آرامش ساحل مهربان را بر هم زد امروز حال و هوای دریا عجیب بود انگار می خواست از ساحل انتقام بگیرد .
موجهای سنگین بر صخره های ساحل می کوبید و ساحل صبور آرام نظاره گر این صحنه ها بود مثل اینکه لحظه مجازات فرا رسیده بود ولی دریا مجازات چه چیزی را از ساحل می گرفت شاید در برابر صبر ساحل خسته شده بود شاید تحمل دیدن مهربانیهای او را نداشت زیرا دریا آنقدر بی رحم است که محبت هیچکس را نمی پذیرد .
ساحل سرگردان ساده دریا را مثل خودش صادق و عاشق می دانست و بی خبر از اینکه دریا در صندقچه قلبش کلمه نفرت را پنهان نموده است و ساحل در برابر تمام نا ملایمتهای دریا مثل کوه استوار بود و باز هم به سوی او میرفتم و با محبت بی دریق خود رگبارهای آسمان را تقدیمش می کرد اما دریا باز هم با ساحل غریبه است و حاضر نیست که در کنار ساحل آرام همانند دو خواهر مهربان همدم هم باشند .
ولی ای دریا بدان روزی خواهد رسید که تو نیز مجازات خواهی شد و تاوان عشق را که بسیار سخت دشوار است پس حواهی داد .
آنقدر خسته نامهربان است که دیگر حتی جرات نگاه کردن به چشمانش را ندارم هر گاه با چشمهای معصومم به چشمانش نگاه می کنم موجی از خشم نا مهربانی را در دریای چشمهایش می یابم وقتی گل عشق را در قلب مهربانم کاشت سه گلبرگ بیشتر نداشت ولی او آرام نجوا کرد گلبرگ چهارم را نیز دریاب و من بعد از ماهها تلاش در میان گلهای صبر و وفا گلبرگ چهارم را نیز یافتم .
آن گلبرگ از آن اهل دل است و هر آن که اهل دل است خوب می دانم که این عشق چیست وخدای ان عشق کیست .
حالا آمده ام به او بگویم ای نازنین آنقدر تنهایم که از بی کسی بر روی دفتر زندگی می خندم و در کنار قلبهای مصنوعی گلبرگهای وفا را پراکنده می کنم ولی بدان بجز عزیزترین موجودات تو در این دنیای خاکی گلهای هستند که با محبت تو باوار می شوند آنها تو را دوست دارند حتی آن زمان که تو آنها را فراموش می کنی .